X
تبلیغات
داستانک 57 - داستان کوتاه و داستانک انقلاب اسلامی

مانیتور را کمی می چرخانم تا کسی از همکاران عکس ها را نبیند.تاب شنیدن نصیحت ها و خنده هایشان را ندارم.

«از شما بعیده آقای دکتر!»

«این عکس ها در نهایت باعث افسردگی میشه! نگاه نکن آقا!»

نمی دانند که به شوق و آرزوی همین عکس ها زنده ام و چقدر به حالشان حسودی ام می شود.نمی فهمند که با همین عکس های «ناجور» آرام می شوم...عکس جنازه ها و تابوت های سه رنگ...بی سر و بی دست...با رگهای بریده ای که خون فواره می کنند!

***

نوشته مهدی نورمحمدزاده ؛ وبلاگ هذیان پاک


برچسب‌ها: داستانک داستان کوتاه عکس های ناجور, داستانک داستان کوتاه مهدی نورمحمدزاده, داستانک داستان کوتاه 57
+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم فروردین 1393ساعت 15:6 توسط پنجاه‌وهفتیا |

نامه را از پستچی تحویل می‌گیرم و نگاهی به پشت آن می‌اندازم. از طرف بنیاد شهید است.

آن را که باز می‌کنم داخلش یک کاغذ با مضمون تبریک شهادت است و یک یادداشت ضمیمه‌اش که نوشته:

«کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا... امروز پنجمین روز است که محاصره‌ایم... آتش سنگین است... تشنگی امانمان را بریده... شهدا آن طرف، گوشه کانال آرام خوابیده‌اند... چند نفر از بچه‌ها زخمی هستند. اما حسرت یک آخ را روی دلمان گذاشته‌اند... آب قمقمه‌ها را که جیره‌بندی کرده بودیم، دیروز تمام شد... فدای لب تشنه‌ات پسر فاطمه(سلام‌الله علیها)... شلمچه، لشگر 23 انصار الحسین، گردان 2 تخریب، بسیجی حمید ابراهیم فر»

در را می‌بندم و نامه را بو می‌کنم. پشت به در می‌دهم و با گوشه‌ی چادر اشک‌هایم را پاک می‌کنم.


***

نوشته ی: حمزه علی پور از تهران

وبلاگ: 72+1 داستانک عاشورایی


برچسب‌ها: داستان و داستانک خانواده شهید, داستانک عاشورایی, داستان عاشورایی, داستان و داستانک عاشورایی در داستانک57, داستانک جبهه
+ نوشته شده در جمعه یکم آذر 1392ساعت 0:8 توسط پنجاه‌وهفتیا |

خدابیامرز از آن مدیرانی بود که سخت شیفته امام‌اند.

همیشه کلی عکس امام (ره) همراهش بود.

بعد از آن تصادف دلخراش، گاوصندوقش را هم که باز کردند پر بود از عکس‌های امام ...

 

***

نوشته‌ی علی ملکی : پابسته


برچسب‌ها: داستان کوتاه داستانک سیاسی, داستان کوتاه داستانک مسئولین مسئول, داستان کوتاه داستانک پول پرستی مقام پرستی, داستان کوتاه داستانک پابسته, داستانک داستان کوتاه امام خمینی رهبرانقلاب, داستان کوتاه گاوصندوق
+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم مهر 1391ساعت 15:22 توسط پنجاه‌وهفتیا |

 چشم‌های هر دو به هم خیره مانده بود. سالهاست یکی تبخیر می‌شود و یکی می‌بارد.

دریا، آسمان...

امروز تمام دریا تبخیر شد و آسمانی ماند همیشه ابری.

و پدری که دیگر شیمیایی نیست و مادری که ...


***

نوشته‌ی محمد درویش‌زاده : کوچه‌های باران


برچسب‌ها: داستان کوتاه داستانک دفاع مقدس جنگ جبهه, داستان کوتاه داستانک جانباز شیمیایی, داستان کوتاه داستانک مادر, محمد درویش زاده مینیمالیست, داستان کوتاه داستانک57, وبلاگ کوچه های باران
+ نوشته شده در دوشنبه دهم مهر 1391ساعت 17:47 توسط پنجاه‌وهفتیا |